
چمنزار، جشنِ بهار
نور آخر روز بر علفها مینشیند و گلهای وحشی در باد سر تکان میدهند؛ همهچیز دعوت میکند که لحظهای بنشینیم.
دوستان وقتِ گل آن به که به عشرت کوشیمسخنِ اهلِ دل است این و به جان بنیوشیمحافظ شیرازی

غروبِ زرین، شقایقِ سرخ
آسمان به طلا نشسته و شقایقها میان سبزهها چراغ روشن کردهاند. اینجا روز با آرامش به پایان میرسد.
گل در بر و می در کف و معشوق به کام استسلطانِ جهانم به چنین روز غلام استحافظ شیرازی

کوه و ابر، بلندای آسمان
صخرهها استوارند و بالنها آرام از کنار ابرها میگذرند؛ سنگینیِ کوه و سبکیِ پرواز در یک قاب.
ابرِ آذاری برآمد بادِ نوروزی وزیدوجهِ می میخواهم و مطرب که اینم نیست دیدحافظ شیرازی

درخت، دفترِ معرفت
سایهی درخت کهنسال، درهای سبز و آسمانی آبی. هر برگ، حکایتی است برای کسی که با دقت نگاه کند.
برگِ درختانِ سبز در نظرِ هوشیارهر ورقش دفتری است معرفتِ کردگارسعدی شیرازی